سقوط آزاد از هواپیما از ارتفاع چهار هزار متری با وجود معلولیت

سعید ضروری
سعید ضروری

سقوط آزاد از هواپیما از ارتفاع چهار هزار متری با وجود معلولیت

سقوط آزاد احمد حسنوند - سعید ضروری
سعید ضروری

جهش در جهنم هیجان!

« از شدت باد جمع شدن پوست صورتم را احساس می کردم! زمین با آن عظمت  از آن بالا هدف کوچکی بود که مثل گلوله به سمتش پیش می رفتیم. عجب حسی دارد وقتی با سرعت بیش از ۲۰۰ کیلومتر در ساعت به سمت زمین در حال سقوط باشی!…» سعید ضروری، فرد ماجراجو و دارای معلولیتی است که در موردش می گویند اگر او به دنبال هیجان  به کوه قاف هم برود، تعجب ندارد! سعید ۳۰ سالش است و بر روی کارت معلولیتش نوشته شده خیلی شدید. سوژه گزارش این شماره، مردی است که هم داستان زندگی  عجیب و غریبی دارد و هم ماجراجویی های دور ازذهن و پر خطر. تازه ترین ماجراجویی سعید، پرش از هواپیما  در ارتفاع ۴ هزار متری بود که همین چند روز پیش انجام داد. به این بهانه با او گفتگو کردیم و در دنیای پر رمز و راز و هیجان انگیزش سرک کشیدیم.

پریدیم…..

خیلی اتفاقی از طریق یکی از دوستان با او آشنا شدم. گفت این آدم سرش درد می کند برای هیجان و یک عالمه ماجراجوی با حال می شناسد. با او ارتباط گرفتم و از برنامه ی غواصی گفت که  روز قبل برای معلولان اجرا کرده بود. یک تیم حدودا ۲۰ نفره از معلولان ماجراجو وهمراهانشان که رفته بودند به دریاچه آهنک برای غواصی. وقتی برایم تعریف می کرد که آن روز در مسیر و هنگام غواصی چه گذشت و چه اتفاقاتی رخ داد، با خود گفتم  این برنامه غواصی بچه ها عجب گزارش هیجان انگیزی از آب در می آید.

 این گفتگوی کوتاه تلگرامی، باعث شد که بیشتر با سعید آشنا شوم. ما خبرنگارها به کنجکاوی و هیجان بیشتر عادت داریم و وقتی به مان می گویند ۱۲ تا معلول بالای ۵۰ درصد غواصی می کنند، در حالی که کلی با اصل موضوع حال کرده ایم باز می پرسیم دیگر چه کارهای محیر العقول دیگری انجام داده اند!؟ با اینکه غواصی بچه ها خیلی برایم موضوع حیرت انگیز بود از سعید پرسیدم از برنامه های دیگرتان بگو!؟ سعید هم خیلی راحت و ساده گفت:« برنامه که زیاد است. همین فردا پرواز دارم. می خواهم در ارتفاع ۴ هزار متری از هواپیما با مربی بپرم بیرون! یک برنامه سقوط آزاد است که برای اولین بار در کشور معلولی با این شدت سقوط آزاد را انجام  می دهد…» آنقدر ساده در مورد این برنامه ی دور ازذهن و هیجان انگیز حرف می زد که  فکر کردم دارد مزاح می کند. خیلی سریع از کنار این ماجرا رد شدیم و به غواصی پرداختیم. فردایش سعید عکس یک این صفحه را از طریق تلگرام برایم فرستاد و نوشت:« پریدم!»

وحشت یک هیجان

بلافاصله با سعید تماس گرفتم. فرودگاه رشت  بود. تازه کارش تمام شده بود.  با هیجان گفت:« سه ساعت پیش سقوط آزاد کرد ه ام اما هنوز آدرنالینش در وجودم شعله ور است…»  پریدم وسط حرفش و هیجان زده تر از سعید، با سوالات پشت سرهم و درهم گفتم از  اولش بگو، کی آمدی زیباکنار؟ چطور پریدی؟ از خودت هم بگو؟ و…  سعید هم کلاف گفتگو را دست گرفت و گفت:« ۷ صبح آمدم فرودگاه رشت. راستش خیلی وقت است که  قصد داشتم این برنامه را اجرا کنم. اما شرایط به گونه ای است که آدم های غیر معلول و غیرنظامی  هم کمتر می توانند سقوط آزاد از هواپیما را در ایران تجربه کنند. در کل این برنامه در کشور ما خیلی کم اجرا می شود و به من گفته بودند انجام این کار در ایران را فراموش کنم و به رفتن به کشورهای اطراف فکر می کرد. چند هفته پیش از یکی از دوستانم با نام مهدی نقدی پری که تجربه بیش از ۲۹۰ بار پرش دارد شنیدم که قرار است چنین برنامه ای بر فراز  آسمان زیباکنار اجرا شود. از طریق دوستان چتر باز  مقدمات سقوط آزاد من هم مهیا شد. این شد که من هم آمدم و پریدم.»

همین!؟ یعنی سقوط از ارتفاع ۴ هزار متری هیجانش همین بود که گفتی!؟« نه. راستش کمی شوکه ام! هنوز باورم نمی شود که از آن بالا پریدم.  در میان ۳۰ -۴۰ نفری که برای پرش امده بودند فقط من معلولیت داشتم و اکثر افراد نظامی بودند و هیجان زده که از این ارتفاع در این منطقه زیبا می خواهند بپرند. در نوبت ما ۱۶ نفر در هواپیما حضور داشتند و ما جزو اخرین نفرها بودیم که در آن لود پریدیم. فکرش را بکنید که  در هواپیمایی نشسته اید که در بالای ابرها در حال حرکت است و درش هم باز است. از سرد شدن هوا متوجه شدم که به ارتفاع مناسب رسیدیم بهدلیل صدای باد و موتور هواپیما صداهای افراد شنیده نمی شد که ناگهان مشغول تماشای افرادی شدم که یکی یکی خودشان را دارند پرت می کنند پایین!  اصلا بهتر است اینطور بگویم. همین برای یک آدم آماتور بس است که وحشت بیخ گلویش را بچسبد. شرایط معلولیت من به شکلی است که نمی توانم دستهایم را با قدرت حرکت بدهم وگرنه تا الان حتما گواهینامه چتر بازی و سایر وسایل پرنده را گرفته بودم. به همین خاطر من به همراه استاد احمد حسنوند از بهترین چتربازان ایران پریدم. نسبت به مهارت مربی اطمینان کامل داشتم نسبت به تجهیزات ایمنی هم خیالم راحت بود و فقط قبل پرش نسبت  به ضربه ای که هنگام باز شدن چتر وارد می شد معیاری در دست نداشتم و به لحظه فرود هم فکر می کردم چرا که می دانستم سرعت حرکت و فرود چتر سقوط آزاد از پاراگلایدر بیشتر است و ممکن است کمی بر روی زمین کشیده شوم یا برخوردی جزیی داشته باشم اما احمد اقا خیلی راحت بدون برخورد من به زمین فرود آمد و من را آرام به روی زمین گذاشتند!؟»

سعید خوبی…؟

صبح روز ۲۶ مرداد است. سعید و دوست چتر بازش، هر دو در لبه ی  پرتگاه هواپیما ایستاده اند!« شنیدید می گویند پرواز بر فراز ابرها. ما بالای ابرها  در حال پرواز بودیم. هوا نیمه ابری بود و عالی.  از لابه لای ابرها ساحل زیباکنار معلوم بود. از آن بالا ساحل  به صورت مرزی دیده می شد که دو پهنه آبی و سبز رنگ را از هم جدا می کرد. دریا و دشت سرسبز پارک ملی بوجاق را. هنوز نپریده بودیم.  من جلو بودم و مربی پشت سرم. او باید استارت می زد.  اینکه پرش با اراده ی خودت نباشد هیجان سقوط را بیشتر می کند. یکدفعه از جا کنده شدیم. رها شدیم میان زمین و آسمان. در چند ثانیه ی کوتاه حس معلق بودن به ام دست داد اما بعد سرعت گرفتیم. مثل موشک به سمت زمین در حال سقوط بودیم. خیلی وحشتناک و هیجان انگیز بود. به نظرم می آمد یک ساعتی می  شود که داریم به سمت زمین سقوط می کنیم! احساس می کردم، هر چی می رویم نمی رسیم اصلا به این فکر نمی کردم که قرار است چتری هم باز شود بشدت در حال لذت بردن از سرعت و زیبایی منطقه بودم هر دو تا پاهایم به هم با چسب بسته شده بود تا مانعی برای تراز شدن نباشد اما پاهایم لنگر کمی می انداختند که مربی با مهارت زیادش این تکان ها را مهار می کرد. در حال لذت بردن بودم که یکدفعه  با سرعت و فشار زیادی بدنم به سمت عقب کشیده شد. مثل  اینکه راننده ای محکم بکوبد روی پدال ترمز ماشینی که  در حال حرکت است، میخکوب شدم. این فشار به حدی بود که جفت پاهایم به سمت سرم آمدند! آن وقت بود که فهمیدم چتر باز شده است و اولین چیزی که احمد اقا از من پرسید این بود که سعید خوبی؟ خوبی سعید؟ تمام آن صداهای زیاد ناگهان به سکوت محضی تبدیل و لذت پرواز شروع شد. زیبایی منطقه خیره کننده بود به پایین نگاه کردم و دیدم که چتربازها در حال فرود هستند و ما همچنان خیلی بالا بودیم از اینجا به بعد برایم آشنا بود و شبیه پرواز با پاراگلایدر هایی بود که بارها تجربه کرده بودم. 

روی ویلچر، پاهایم را پیدا کردم!

از تجربه ی هیجان انگیز سقوط آزاد سعید گفتیم . اما واقعیت این است که  زندگی او نیز  درست مانند این سقوط آزاد با شروعی سخت آغاز شد و رفته رفته  تبدیل به هیجان ، شگفتی و حس مثبت شد.  به قول خودش از روزی که روی ویلچر برقی نشست پا های خود را به دست آورد!« با پاهایم راه می رفتم، بعد با عصا، بعد با ولیچر و حالا با ویلچر برقی!  این خلاصه ی زندگی من است. چند ماه بعد از تولدم زمانی باید راه می رفتم راه نرفتم و دیرتر راه افتادم  و کم کم خانواده متوجه شدند مشکلی در راه رفتن دارم. سال ها طول کشید تا متوجه شوم بیماری ژنتیکی  و پیش رونده ای دارم که عضلات بدن را درگیر می کند . این بیماری به تدریج باعث ضعف عضلات می شودمی دانستم در سال های طولانی تری نتوانم روی پاهایم بیاستم و راه بروم. زمان ش مهم نیست چیزی که بی شک اتفاق می افتاد، زندگی  من روی صندلی چرخدار بود. ابتدایی که بودم ، ضعف عضلاتم شروع شد. اولش زیاد نمی توانستم روی پاهایم بایستم و بعد کم کم مجبور شدم با عصا راه بروم. عصا خیلی اذیتیم می کرد به سختی می توانستم با آن راه بروم. اما وقتی روی ویلچر نشتستم تازه پا های خود را به دست آوردم!»

سعید هیچگاه  در مقابل این بیماری ضعف نشان نداد.  درسش را ادامه داد. هرچند که عاشق زیست شناسی بود و می خواست  ژنتیک بخواند . بیماری ژنتیکی در این علاقه بی تاثیر نبود. اما نتوانست ژنیتک بخواند! چون مسیر دانشگاه طولانی بود. نا امید نشد و زبان انگلیسی خواند. حالا یک آموزشگاه مجازی زبان دارد و روزنامه نگار پر کاری است. دو ستانش می گویند هر کاری که بخواهد انجام می دهد اما اگر موانع زیاد بود و واقعا نتواند، نا امید نمی شود و راه های دیگر را امتحان می کند.« دغدغه  ام شغل و پول نیست. دغدغه ام لذت بردن از زندگی است. همیشه   ازنعمت زندگی حظ بردم. اصلا به این خاطر رفتم سراغ ماجراجویی  و هیجان که  زندگی را پر رنگ و لعابدار کنم. تجربه های بی نظیر و لذت های توصیف ناپذیری که من تا به حال در زندگی ام تجربه کرده ام را کمتر انسانی لمس کرده است و با گروه ماجراجویی که تشکیل داده ام تلاش می کنم افراد دارای معلولیت دیگر هم تجربیات من را تجربه کنند، فعالیت های ما باعث شده است افراد دارای معلولیت و سایر افراد نگاهشان نسبت به معلولیت تغییر کند. ما هر جا که بشود با رعایت مسائل ایمنی ماجراجویی می کنیم و از زندگی لذت می بریم.»

هیجان های دور از ذهن

سعید ۵ سال پیش به ماجراجویی و هیجان روی آورد. اولش با پرواز شروع کرد . پرواز با یک هواپیمای فوق سبک. بعد رفت سراغ غواصی و پاراگلایدر.« پاراگلایدر تجربه ی بسیار هیجان انگیزی بود. این پرواز مرا انداخت در جاده ی ماجراجویی. حتی آب ها هم  از دست ماجراجویی های من آسایش ندارند. رفتینگ،  همان قایق سواری در رودخانه های خروشان از کارهای هیجان انگیزی است که با دوستانم تجربه اش کرده ام. من سویینگ هم انجام داده ام! در دره ی هملون واقع در میگون. از ارتفاع ۸۰ متری مثل آونگ بین دو دره با سرعت زیاد حرکت کردم و آنجا سقوط ازادی چند متری را تجربه کردم. پرواز با تمام وسایل پرنده را در نقاط مختلف تجربه کرده ام و سعی کرده ام اطلاعاتم را نسبت به فعالیت های این چنینی افزایش دهم.»

اما از همه ی اینها گذشته، هیجاناتی که با پرواز همراه است را بیشتر دوست دارم. مثلا در همین برنامه ی سقوط آزاد، هواپیما، ارتفاع، هیجان،  ترس، سقوط همه این فاکتورهای خاص و مهم ماجراجویی جمع شان جمع بود. قطعا دلم برای آنها همه هیجان تنگ خواهد شدو واقعا از دوستانم مهدی نقدی پری و آقای مجتبی جوکار ممنونم که کمک کردند این تجربه فراموش نشدنی شکل بگیرد.

محمد صادق خسروی علیا

مجله همشهری سر نخ شماره ۲۸۶ شهریور ۹۵

2 دیدگاه‌ها

  1. باسلام.

    این لذت و فرصت فقط برای معلولان عضو یک خانواده با وضعیت مالی خوب و ساکن تهران هست .بقیه معلول ها مثله من و امثال من حتی جرات ندارن هوس کنن برن تا پارک محلشون چه برسه به این ماجراجویی ها .این کارتون خوبه ولی باعث میشه ما بیشتر متوجه بدبختی و محدودیت خودمون بشیم

    • محدودیت ها برای همه هست اما این هنر ماست که چه طور با آنها مواجه بشیم، به نظرم قبل از قضاوت تحقیق کنید اگر افرادی از زندگیشون لذت می برند چه مسیری رو طی کردن تا امروز به جایی رسیدند که محدودیت ها معنی نداره براشون

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید